جوان ترين روز تقويم

آلبوم تاريخ را باز كرده ام و به تماشاى تو، شفاف ترين صفحات تجلى را به تماشا نشسته ام؛

v-aliakbar.gifيازدهمين روز شعبان سال 43 هجرى قمرى، روز رويش شبيه ترين انسان به رسول الله صلى الله عليه وآله، مى نويسم: روز روياندنى عظيم در تاريخ جوان و روز آغاز حقيقت جوانى!
ورق مى زنم و مى رسم به صفحه اى كه پايين آن را مدينه امضا كرده و شهادت داده است كه على اكبر، در شجاعت، عصاره بنى هاشم است و در وجود، مايه مباهات قبيله هاى بنى اميه و ثفيف.
من خط نمى زنم؛ جلوتر مى روم؛ تا خط تو را بيابم؛ خط تو كه لحظه لحظه، سرخ تر مى شود.
* معاويه مرده است و پدر، حاضر به بيعت با حاكميت يزيد نمى شود؛ زيرا پيش از اين رسول خدا صلى الله عليه وآله فرموده بود كه اگر معاويه را بر منبر من ديديد، او را بكشيد و مردم او را نكشتند؛ تا به بلايى بزرگ تر، گرفتار آمدند.
پدر، بيعت نمى كند و مرگ باعزت را بر زندگى با ننگ، ترجيح مى دهد. او پدر است و تو پسر؛ اما نه فقط همين، بلكه او مولاست و تو عبد! او امام زمان است و تو مطيع!
كاروان امام زمانت براى هجرت، آماده مى شود و دوست و دشمن به موعظه او مى آيند كه يابن رسول الله صلى الله عليه وآله! يزيد، تو را خواهد كشت و زن و فرزندانت را به اسارت خواهد برد! به اين سفر نرو! تقيه كن و بيعت را بپذير!
مى آيند تا امام خود را نصيحت كنند! مى آيند تا تو مفهوم ولايت غريبانه اهل بيت عليهم السلام را بهتر به جست وجو بنشينى.
پشت همين صفحه تاريخ را مى بينم؛ 14 قرن گذشته كه باز هم جوانى را مى بينم كه درميان مه آلودترين روزنامه هاى شهر، به دنبال سوسوى فانوس كاروان پدرت مى گردد؛ به دنبال نام حسين عليه السلام؛ تا حق را از ميان باطلستان شبهات، بيرون كشد.
* قافله امام حسين عليه السلام در حال عبور از منزلگاه قصر بنى مقاتل است، لحظه اى پدر را در حالى كه سوار بر اسب است، مكاشفه اى صادق، حاصل مى شود؛ پس چشم مى گشايد و زير لب مى فرمايد: «انا لله و انا اليه راجعون».
چشم به مولايت دوخته اى و مى شنوى كه سه بار اين جمله را تكرار مى كند. على اكبر عليه السلام هستى و امام شناسى ات را به مرحله كمال رسانده اى وخوب دريافته اى كه در اين استرجاع، رازى نهفته است؛ رازى كه تو را برآن مى دارد تا از پدر، جويايش شوى. امام كه ظرفيت همرازى تو را مدت ها پيش ازاين لحظه، به شهود رسيده، چنين پاسخت مى فرمايد: در خواب ديدم سوارى مى گويد: اين كاروان به سوى مرگ در حركت است.
آرام و مؤمنانه مى پرسى: پدرجان! آيا ما در اين راه برحق هستيم؟
وقتى تأييد امامت را دريافت مى كنى، نفسى عميق از جان برمى آورى و مى فرمايى: پس دراين صورت، باكى از مرگ در راه حق نداريم.
اين صفحه و اين شهادت سراسر بصيرت، آن چنان زلال است كه بى آن كه صفحه را ورق بزنم، چهارده قرن جلو مى آيم و جوانى را مى بينم كه پابه پاى مسافران كاروان علم، به سوى فتح قله هاى عزت و اقتدار، در حركت است. كه فرمان رهبرش را مبنى بر جهاد علمى با گوش هوش دريافته و با جان و دل، لبيك گفته است و در برابر همه زخم زبان ها و محروميت ها و نگاه هاى تمسخرآلود متمدنينى كه اصالت باورهاى او را تحجر و پاى بندى اش را اسارت مى دانند، تنها يك جمله بر لوح اعتقاد خويش حك نموده است و آن اين كه چه باك، وقتى كه مسيرم را در جاده حق، انتخاب كرده ام؟
* هنگامه تقابل حق و باطل رسيده است. اين جا مرزگاه خدا و شيطان است؛ سرزمين تفكيك مؤمن و كافر و موقف غربال گرى ايمان ها!
اين جا عاشوراست و اين صفحه، بالغ ترين تصويرى است كه در تاريخ، به ثبت رسيده است؛ تصوير فوران حق درميان سراب باطل.
تو اولين جوانى هستى كه اجازه ميدان مى گيرى؛ اولين مرد ميدان و دشوارترين لحظه صدور اذن امام فرامى رسد. تو كه به ميدان مى روى، يعنى تمامى فضايل بنى هاشم، يعنى عصاره معارف اهل بيت عليهم السلام، يعنى منشور ثقلين، به آغوش مرگ شتافته است.
امام چه بى پرده، اشتياق عروج را در چشمان روشن تو درك كرده است؛ آن هنگام كه چشم از تو برمى گيرد؛ تا قطرات اشكى را كه نماد تعلق او به نفس هاى تو، يعنى شبيه ترين بشر به جدش رسول خدا صلى الله عليه وآله است، نبينى.
امام زمانت، تو را به ميدان مى فرستد؛ در حالى كه زمزمه صدايش هنوز در گوش جان ها طنين دارد: «يا قوم، هولاءِ قد برز عليهم غلام، اشبهُ الناس خَلقاً و خُلقاً و منطقاً برسول الله ... بدانيد هر زمان دلمان براى رسول الله صلى الله عليه وآله تنگ مى شد، نگاه به وجه اين پسر مى كرديم».
تو به ميدان مى شتابى؛ به آغوش خطر و سينه در سينه شمشيرهاى برهنه اى كه ولع خون پاك ترين بندگان خدا را دارند. صفحه، غرق خون مى شود و ديگر جز سرخى تاريخ، چيزى نمى بينم.
طوفان مى شود؛ طوفانى كه صفحات پيش رويم را برهم مى زند و مرا به امروز مى كشاند و صفحه دهه چهارم انقلاب اسلامى را به رويم مى گشايد و نشانم مى دهد جوانى را كه در ميان شمشيرهاى آخته تهاجمات اعتقادى و فرهنگى، با سپرى به نام بصيرت، به ولايت زمان خويش، لبيك مى گويد و در ميان امواج ماهواره، ماه پنهان از نظر را مى جويد و اصول حيات منتظرانه را درپيش مى گيرد.
* نواى رجزهاى ميدانت، شيرازه كتاب شجاعت است؛ براى هر دلى كه هرروز را عاشورا مى داند و هر زمين را كربلا؛ اما وقتى به روز ميلاد تو مى رسم، به گمانم كه بهانه اى بالغ تر از اين براى تجلى جوان در تقويم بشر پيدا نخواهد شد؛ زيرا تو تمام جوانى را به ميدان تقابل حق و بطلان برده اى؛ تا طنين پيامت را كه در قطرات خونت جارى است، به گوش جوان هزاره سوم برسانى؛ تا شهادت دهى كه در راه حق و براى صيانت از حقيقت، جوانى را به قربانگاه تاريخ آورده اى و ندا دهى فرزندان آدم را كه شايسته است به بهاى برپاماندن عمود خيمه ولايت، حتى بالاترين گوهر حيات، يعنى جوانى، قربانى شود و
اينسان قربانى شدن، يعنى حيات طيبه؛ يعنى جاودانى محض؛ يعنى تداوم حقيقت!
* گفته اند كه سرمايه آرامش جان امام عليه السلام بوده اى؛ همچنان كه حرم اهل بيت عليهم السلام را محرم تر از تو نشايد.
آرامش امام! وقتى زمانه، ميدان تردد عقايدى مى شود كه انديشه جوانان را به سردرگمى سوق مى دهد، اين امتداد نفس هاى توست كه جان جوان دانشجو را به سوى بيرق بصيرت، رهنون مى شود و پناهگاهش مى شود.
نشانى هدايت! وقتى تكنولوژى و تمدن، گسترده ترين دام ها را برسر راه تكامل عقلانى جوان رقم مى زند، اين صفاى علم كربلايى توست كه در دسته هاى سينه زنى و در قالب نداى «جوانان بنى هاشم! بياييد ...»، بازگشت به عميق ترين اصالت هاى جوانانه را بشارت مى دهد كه تو فرزند همان دانشمندى هستى كه رو به خلايق مى فرمود: «از من بپرسيدكه من به راه هاى آسمان، داناترم؛ تا راه هاى زمين»؛ زيرا تمامى تمدن در مكتب شما نهفته است و اين درست همان رازى است كه هركس به هر اندازه كه بدان آگاه شود، جوان مى ماند؛ چرا كه تو جوانى را معنا كرده اى.
مفسر حقيقت جوانى! پشت جلد دايره المعارف تاريخ، واژه جوانى، با خون تو چنين تفسير شده است:
جوانى، يعنى مجال عرضه تمامى تعلقات به پيشگاه آفريدگار بى همتا.
جوانى، يعنى فرصت جاودانه شدن.
جوانى، يعنى مرحله قابليت فناشدن در راه حبيب!
خون تو بر حاشيه صحيفه تاريخ، ثبت كرده است كه :
جوان، يعنى جولانگاه حيات پويا!
جوان، يعنى بصيرت پيوندخورده با نور ولايت!
جوان، يعنى صاحب ظرفيت جدا كننده حق از باطل؛ يعنى ايستاده در برابر همه طاغوت هاى مستكبر و تو چنين امضا زده اى: زنده باد جوانى و تاريخ نيز چنين امضا مى زند:
همه روزها روز جوان باد!

نویسنده : محبوبه زارع
منبع:
نهاد نمايندگى مقام معظم رهبرى در دانشگاها، ماه نامه پرسمان، 124جلد، مؤسسه فرهنگى و هنرى ابناء الرسول (ص) - تهران، چاپ: اول، 1392

دیدگاه ها

ارسال ديدگاه جديد

(لطفا از درج سوال در ديدگاه ها خودداري فرماييد براي طرح سوالات خود به اين آدرس مراجعه فرماييد)

محتویات این فیلد به صورت شخصی نگهداری می شود و در محلی از سایت نمایش داده نمی شود.
  • آدرس های وب و ایمیل به صورت اتوماتیک به لینک تبدیل می شوند.
  • تگ های مجاز : <a><br><em> <strong> <cite> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd>
  • خطوط و پاراگرافها به صورت اتوماتیک جدا سازی می شود.
  •  

 

کد امنیتی
این سوال برای آزمایش کردن شما است که آیا شما یک بیننده واقعی ( انسان ) هستید و یا یک رایانه برای ساخت اسپم .
4 + 15 =
دو عدد را جمع کنید و وارد کنید . به عنوان مثال 1+3 را باید 4 وارد کنید .
By submitting this form, you accept the Mollom privacy policy.